عاشق که باشی و دلتنگ ...
سر می گذارم به جنگل، گیلان بیابان ندارد
وقتی که دلتنگ باشی، بنبست پایان ندارد
وقتی که دلتنگ باشی کوهی پر از سنگ باشی
هر نامهای مینویسی آغاز و عنوان ندارد
آیینه را پای حرفت تا صبحدم مینشانی
تا اینکه چیزی بگوید حرفی که امکان ندارد
عاشق که باشی و دلتنگ دست تو در عشق بند است
از کعبه هم میگریزی ترسا و صنعان ندارد
عاشق که باشی و دلتنگ دست دلت می نویسد
بیشک خدایت دخیل است، دست تو جریان ندارد!
چون قلب رکن یمانی قلب تو را میشکافد
در سنگ، گل مینشاند کاری به باران ندارد
او خاک را میشکافد تا اینکه زمزم بجوشد
پیمانه در دست هاجر نقش بیابان ندارد
عاشق که باشی و دلتنگ حرفت به دل مینشیند
مقبول طبعش میافتد، موسی و چوپان ندارد
پونه نیکوی
عاشق نباشی و دلتنگ باران سرآغاز چتر است
عاشق ندارد هوای شهری که باران ندارد
دریا اگر جوهر من، هر برگ گل دفترمن
عاشق که بنویسد از عشق، انگار پایان ندارد