چرا...

به راستی این مرد نماینده کدام فضیلت اخلاقی جامعه ایران است ...

http://mail.google.com/mail/?ui=2&ik=51a106b581&view=att&th=11f4060f0c0a3591&attid=0.1.1&disp=emb&zw

خداحافظ ایران

خداحافظ ایرانی

خداحافظ آبادانی

خداحافظ پیشرفت

خداحافظ هویت

خداحافظ آزادی

خداحافظ آزادی بیان

و خداحافظ آنهایی که برای این مملکت زحمت کشیده اید

مردی آمده

مردی دیگر گونه

مردی با اقبال بیش از ۱۰۰٪ دوستارانش!!!

با اقبال بی سابقه صاحبانش به ویرانی

به خفقان

به نیستی

به توهم

سلام بربریت

درود ویرانی

دیگر در ایران رای نخواهم داد البته اگر ایرانی وجود داشته باشد...

 

این بار واقعا تعجب دانمان در حال پاره شدن است.

آیا حاضرید....

من تا حالا در مورد عقاید سیاسیم اظهار نظر نکرده بودم ولی اینبار دیگه کارد به استخونم رسید...

شنبه، بيست و سوم خرداد سال هزار و سيصد و هشتاد و هشت.

چند ساعتي از اعلام اتمام نتايج شمارش آرا در كليه حوزه هاي راي گيري مي گذرد و محمود احمدي نژاد رئيس جمهور فعلي بار ديگر موفق به كسب حداكثر مطلق آرا شد و در همين دور اول با پشت سر گذاشتن ساير رقيبهاي انتخاباتي اش براي چهار سال ديگر سكان دار اداره كشور شد. در اين انتخابات كه حدود بيست و پنج ميليون نفر شركت كرده بودند. احمدي نژاد با كسب هفده ميليون راي با اختلاف زياد از ساير رقبايش پيش گرفت و حداكثر آرا را كسب نمود. در اين انتخابات احزاب اصلاحطلب با تمامي پتانسيلهايشان شركت كرده بودند و حتي محمد خاتمي رييس جمهور پيشين نيز كه از محبوبيت بسياري نزد قشر جوان و تحول خواه برخوردار است بعد از كناره گيري از مبارزات انتخاباتي حمايت صريحش را از مير حسين موسوي اعلام كرد. مير حسين موسوي، نخست وزير پيشين كه با حمايت تمامي گروه هاي اصلاحطلب و شخصيتهاي شناخته شده دو جناح و پشتيباني خاتمي وارد عرصه انتخابات شده بود، علي رغم اميدهايي كه به او مي رفت در نهايت رقابت را به حريف جوان و قدرتمند خود احمدي نژاد واگذار كرد.  در اين انتخابات همانند سه چهار انتخابات پيشين حدود بيست ميليون نفر از واجدين شرايط در انتخابات شركت نكرده اند. تحليل گران معتقدند اكثريت خاموش جامعه به علت سرخوردگي از روند كنوني برگزاري انتخابات و يا وابستگي به گروه ها و تفكرهايي كه امكان كسب سهمي از سطوح بالاي قدرت ندارند، با عدم شركت در انتخابات راه را براي پيروزي اقليت صاحب قدرت كه از تمامي اهرمهاي لازم براي كسب آرا برخوردارند و از طرف ديگر سازماندهي منسجمي جهت هدايت آرا طرفدارانشان در اختيار دارند، هموار ساخته اند. شيخ محمود شبستري تحليل گر و پژوهشگر اجتماعي از تهران در اين باره مي گويد: "اكثريت جامعه ايران را معترضيني تشكيل مي دهند كه از وضعيت عمومي جامعه نگران و ناراضي اند. اين افراد كه بعد از دوره خاتمي، به علت عدم تعريف دقيق مطالبات مردم و ظرفيتهاي موجود در كشور و در نتيجه سردرگمي اجتماعي ناشي از نبود احزاب شناخته شده و صاحب برنامه و ايدئولوژي، دچار سرخوردگي شده و تصميم به انزوا و انفعال سياسي گرفتند. " شبستري معتقد است روند اتفاقات كنوني با توجه به عدم توسعه سياسي و فكري قابل پيش بيني بود. شيخ در ادامه مي گويد: "انزوا و انفعال اين اكثريت خاموش، كه گروه صاحب حاكميت نيز به هر نحوي به آن دامن مي زند، اين قشر از جامعه كه اكثرا شهرنشينان و تحصيل كردگان هستند را در اغماي سياسي فرو برده است. اغمايي كه نه مرگ است و نه زندگي. و همين بلاتكليفي باعث شده كه قشر خارج از حاكميت، يا به اصطلاح اصلاحطلب، براي به هوش آوردن آنها اميد به معجزه و كرامات داشته باشند تا دارو و درمان و نسخه." از طرف ديگر ارسطو دقايقي فيلسوف چپ گرا معتقد است كه:" انتخابات در ايران بازي قدرتمداران براي كسب وجهه دموكراتيك است و شركت در اين نمايش نه تنها تاثيري در سرنوشت ملت ايران ندارد بلكه به مشروعيت نظام كمك مي كند." دقايقي در پاسخ خبرنگار شب آنلاين كه پرسيده بود:" با توجه به اينكه 55% مردم در انتخابات شركت كرده اند آيا به نظر شما مشروعيت نظام از بين مي رود؟ و يا اگر ده درصد اين آراي خاموش به صندوق مير حسين واريز مي شد و انتخابات را از حالت تك قطبي خارج مي كرد، با يك مشاركت 65 يا هفتاد درصدي آيا مشروعيت نظام خيلي بالاتر از اكنون مي شد؟ و اصولا تحليل شما در اين مورد كه عدم مشروعيت نظام چه تاثيري در بهبود وضعيت مردم و كشور دارد؟"  گفت: " بنده هم معتقدم كه 50% و 60% مشاركت مردم تاثيري در مشروعيت و سرنوشت نظام ندارد. هدف ما سوق دادن مردم به سمتي است كه روزي در چنين انتخابات غير دموكراتيكي هيچ كس جز همان اقليت 15% نظام حاكمه شركت نكنند تا چهره زورمدار جمهوري اسلامي بر همه عالم مشخص شود." دقايقي در پاسخ خبرنگار كه پرسيده بود: " شما فكر مي كنيد چند سال  زمان براي رسيدن به اين هدف لازم است؟" گفت: "شايد صد سال شايد هم دويست سال اما ما اميدمان را از دست نخواهيم داد." سعيد رواني زاده كه از فعالان دانشجويي است در اين باره مي گويد: "تصور اينكه چهار سال ديگر احمدي نژاد رئيس جمهور باشد مثل كابوس است."  مهرداد مدني عضو انجمن دامپزشكان ايران و از فعالان حقوق بشر در مصاحبه با شب آنلاين گفت: " روانشناسي جامعه ايران بر خلاف نظر برخي از جامعه شناسان، اصلا امر پيچيده اي نيست. از يك ماه قبل از انتخابات به وضوح قابل پيش بيني بود كه مردم در انتخابات شركت نمي كنند و با اميد به معجزه در خانه هايشان مي نشينند و فرداي انتخابات كه احمدي‌نژاد پيروز بشود، با به ياد آوردن فجايعي كه در اين چهار سال بر سرشان آمده و چهره ماموران گشت ارشاد و قيمتهاي اجناس سوپر ماركتها، به شدت از كرده خود پشيمان مي شوند و دچار اضطراب و حملات وحشت شده و تا يك هفته پس از انتخابات در تمامي گردهم‌ايي ها بحثهاي سياسي و ابراز نگراني ها اوج مي گيرد." مدني معتقد است جامعه ايران، به نقطه اي از اضمحلال رواني رسيده كه از نظر عصبي در مرحله پلاستيك قرار دارد و امكان بازگشت به شرايط طبيعي برايش وجود ندارد. به همين دليل اكثريت جامعه غوطه ور در يك نشئه تخديري مهلك، با اينكه ضرر خودش را مي داند، اما باز هم در نهايت چيزي را انتخاب مي كند كه به او صدمه بزند. مدني كه دكتر دامپزشك است بر اين نظر است كه در بين تمامي گونه هاي جانوري، تنها انسانها و آن هم در شديدترين مرحله آشفتگي رواني، هستند كه اين نوع خود آزاري را از خود بروز مي دهند. فرهاد سرحدي زاده، جراح پلاستيك و متخصص نازايي كه دبير كل جامعه اسلامي مهندسين فيزيك ايران است در بررسي علل شكست موسوي از احمدي نژاد مي گويد: " مردم به خصوص جوانان نه خاطره واضحي از مير حسين داشتند و نه ميرحسين و هوادارانش برنامه جامعي براي شناساندن خود به مردم و همچنين اهداف و برنامه جذابي براي اداره كشور ارائه كردند. در مقابل احمدي نژاد آراء و طرفداران ثابت و وفادار خودش را همچنان در كنار خودش حفظ كرده بود. به همين دليل موسوي كه همگي به فهميدگي و كارآمدي و صداقتش ايمان داشتند به علت اينكه نتوانست غرايز هيجاني مردم را تحريك كند از ايجاد شور انتخاباتي بازماند. در نهايت مردم ايران بر اين مساله واقف نيستند كه طبيعي است كه اگر به رقيب احمدي نژاد راي ندهند، او انتخاب مي شود. و در واقع عدم شركت مخالفين يك جريان در انتخابات به نفع طرف مخالف تمام مي شود و مثل اين است كه رايتان را به صندوق او ريخته ايد. سرحدي زاده در حاليكه از خشم سرخ شده بود گفت: "تمام كساني كه در انتخابات شركت نكرده اند در واقع به احمدي نژاد و رفتارهاي فاجعه آميزي كه در جهت نابودي كشور دارد راي داده اند و تا ابد نسبت به آينده و ويراني ايران در پيشگاه تاريخ مسوولند." اين هنرمند شهير كشور پس از اين اظهارات دق كرده و جان به جان آفرين تسليم كرد. پيكر خون آلود سرحدي زاده فردا از جلوي ساندويچي آبادان به سمت قطعه ورزشكاران تشييع مي شود. شب آنلاين در پايان خطاب به هموطنان عرض مي كند: اگر قصد داريد به هر عنوان و به هر دليلي در انتخابات شركت نكنيد يك لحظه به روز بيست و سوم خرداد فكر كنيد. آيا حاضريد روز شنبه بيست و سوم خرداد را با خبر پيروزي احمدي نژاد آغاز كنيد؟ 

استعفا
بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم 
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم . می‌‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی‌خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ... می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما. من رسماً از بزرگسالی استعفا می‌دهم
 
نويسنده: سانتيا سالگا

مادرم خواب دید ...

هوالطیف

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و
از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است
و عمری ست که من
ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و
تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه
عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه
برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به
گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به
نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب
دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم
و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و
همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی
دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه
در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و
گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس
اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه
انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به
سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری
شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما
شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از
این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی
آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست
بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را
ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه
داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی
برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت.
فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من
دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز
بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن
را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام
رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که
تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ
کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به
این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!


--
M. Fazlali