هوالطیف

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و
از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است
و عمری ست که من
ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و
تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه
عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه
برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به
گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به
نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب
دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم
و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و
همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی
دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه
در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و
گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس
اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه
انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به
سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری
شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما
شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از
این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی
آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست
بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را
ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه
داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی
برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت.
فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من
دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز
بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن
را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام
رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که
تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ
کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به
این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!


--
M. Fazlali