۞ اندیشه های نیروبخش ۞

اندیشه ها، تفکرات و سخنان بزرگان Ebony Power Thoughts

موازی

خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
...و ماه را ز بلندایش به روی خاک، کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم ، آری _ موازیان به ناچاری _
که هر دو، باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریب کار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود

"حسین منزوی"
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 8:36  توسط حسنعلی زارع  | 

بوی خاک باران زده ...

وقتی هوا خیس می شود
دلم بهانه ی تو را می گیرد
و گونه هایم ؛
بوی خاک باران زده می دهند ...
پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد !
...
نفسم می گیرد ... !
درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند
همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ...
امّا ...
تو دیگر منتظر نماندی ...
منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم
و بگویم ...
بگویم که بی تو
دیگر نفسم
برای همیشه می گیرد !

....................

اگر تو بیایی
به کوچه ی خزان زده ی انتظار خسته ی من
شکوه کهکشانها بستر گامهای تو خواهد بود
و ماه عریان، فانوس راه تو خواهد شد ...
اگر تو بیایی، اگر تو بخواهی.
می توانی هوهوی التهاب قلب مرا
از عمق این سکوت مه گرفته دریابی ؛
که خوشه های شهاب را روی شاخه های هلال
به رقص میخوانند ...

....................

و رسیدن ، یعنی رها شدن ... یعنی گریز لحظه ها ...
یعنی مرگ ! مرگ یعنی اولین میلاد ... میلاد عاشقانه زیستن ، بودن و ماندن.
– بی هیچ هراس – ماندن روی زمین بدون آرزوی پرواز ... مرگ یعنی تولد بوی خاک !
یعنی به زمینی بودن بالیدن و شاید آن روز تمام پرنده های عاشق به
موریانه ها حسرت بخورند و ابرها فاصله را فریاد کنند .
باورت می شود که خورشید از داغ دوری خاک می سوزد ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 21:8  توسط حسنعلی زارع  | 

شهرۀ شهر شدم تا به تو دل باخته ام

کوکب از دیده به شب ریزم و اندر عجبم
کز چه با این همه کوکب شده تاریک شبم
شهرۀ شهر شدم تا به تو دل باخته ام
مهرۀ مهر تو افکند عجب در تعبم
مطلب من طلب وصل تو می باشد و بس
رسد آیا سوی دامان تو دست طلبم
سنگ هجران تو بشکسته ز من شیشۀ دل
تابشی کن ببر از این دل بی تاب تبم
دوخته چشم به راهت من حیران شب و روز
دولت وصل تو ای شاه ز حق می طلبم
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:4  توسط حسنعلی زارع  | 

به اندازه تمام انتظارها، بی ‌قرارت بوده‌ام...!


در حجم ِ خالی ِ حضورت،

 تمام ِ لحظه‌ها را آجری

و از هر آجری دیواری ساختم

هوایی برای نفس‌ کشیدن نیست

 و گام های زیادی تا فاصله...!

زندگی من!

اگر حجم ثانیه‌ها امانت دادند،

 بدان:

به اندازه تمام انتظارها، بی ‌قرارت بوده‌ام...!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:34  توسط حسنعلی زارع  | 

ایستگاه بعدی ...

از نردبان ِ موهایت که پایین می آیم

در حیاط خلوت ِ شانه هایت

مهمانم کن به نوشیدن ِ یک فنجان

لبریز از شراب سرخ ِ لبت !

و راهیم کن

راه ِ زیادی نمانده

مقصد بعدی :

" ایستگاه ِ اول ِ قلب ِ تو "

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:33  توسط حسنعلی زارع  | 

عزیزم رنگ مشکی به تو نمی آید!!

گرچه دل كندن از تو آسان نیست كه برایم به مرگ هم شاید

می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو باید

بعد از این استکان زهرآلود ، چون پروانه به

خواب خواهم رفت

جای قند و نبات، عزراییل بر سرم گرد مرگ می ساید

آرزوهای كوچكم را حیف می برم با خودم به گور

اما

آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزاید

مجلس ختم من كه می آیی ، یك لباس سفید بر تن كن

بارها گفته ام به تو

عزیزم

! رنگ

مشكی

به تو نمی آید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:31  توسط حسنعلی زارع  | 

دیگر بساط زندگی ام را به هم نزن


 با هر نگاه ساده دم از می روم نزن

هرگز دلم بدون تو خرم نمی شود

با رفتنت٬ کویر دلم را رقم نزن

قامت نبند ٬ پشت سرت را نگاه کن

تنها٬بدون من به ثریا قدم نزن

در التهاب رفتنت آشوب می شوم

پلکی برای آتش جانم به هم نزن

با من بمان ٬بهانه صبحی سپید باش

دیگر سخن از اینکه به هم می زنم نزن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 8:37  توسط حسنعلی زارع  | 

چشمانت را از کدام خدا گرفته ای؟؟

تمام خوشبختی های دنیا برای من است وقتی تو

کنارمی و نفست موسیقی کوچه های

حوالی بهشت را زمزمه می کند

تمام آرامش دنیا کنار من است وقتی تو کنارمی و

دستهای نوازشت مهر خدا را بر بند بند پوست تنم میکشد...

آغوش تو ناز بالش هزار رویای ندیده ی من و

دستهایم پر از وسوسه ی داشتنت.

آغاز تو حادثه ی از دست رفتن من بود و شروع

بودنت .... هنوز سر گشتگی ست.

حوالی چشم تو ناب ترین ترانه ی عاشقانه است .

آری...چشمانت را از کدامین خدا گرفته ای......

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 8:31  توسط حسنعلی زارع  | 

خوشحالم که تو را دارم ... (نوشته ای از دفتر دل شهاب تیبا)

من خوشحالم

 من خوشحال از صدای تکرار نفسهای توأم

 از فریاد بی گمان دستامان

 که چه دلچسب بر پوست تنمان میلغزند و عشق را فریاد می زنند

 خوشحال از پیچش پر طپش پاهامان که احساس را معنا می کنند


                                    آری ، من خوشحالم

                                    خوشحال از سکوت چسبناک لبهامان که آرامش را زمزمه می کنند

                                    از بوسه ی باد بر تن عریانمان که طراوت زندگی را آشکار می کند

                                    خوشحال از تکرار با تو بودنها

                                    خوشحال از لحظه هایی که با فکر تو سپری میشوند

                                    خوشحالم که  میدانم هر لحظه به من فکر می کنی

                                    خوشحال از آرامش همیشگی که در کنار تو دارم

                                    از آرامشی که با تو دارم

                                    و باز خوشحال که چون توئی دارم

                                    آری عزیزم بدان و ببین که من خوشحال از داشتن توأم

                                    خوشحالم که دوستت دارم

                                    ...




 Khoshhal.jpg


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 14:59  توسط حسنعلی زارع  | 

بیچاره

 

بیچاره دلی که ماند بی تو، طوطیست ولی شکر ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 23:12  توسط حسنعلی زارع  | 

کودکانه ها (1)

این ایمیل رو یکی از بهترین دوستام برام فرستاد و خیلی به دلم نشست، امیدوارم برای شما هم جالب باشه

امروز قسمت اولش رو میگذارم و بقیش هم بمونه برای پستهای بعدی:

 

چند دعای خواندنی و جالب از زبان کودکان ایرانی!  اینجا چند تا دعا از زبان بچه‌ها آورده‌ام. آنها را از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب کرده‌ام. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

 خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:6  توسط حسنعلی زارع  | 

...

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.....  بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.
خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.
دوستت دارم دوست عزیزم !

 

و این بهترین ایمیلی بود که از طرف یک دوست برام رسیده بود.

دوسستاندارم دوستان خوبم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:28  توسط حسنعلی زارع  | 

ای خدا ...

خداوندا 
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن 
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم 
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم 
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم 
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم 
آنجا که شک است ایمان بدهم 
آنجا که نومید است امید شوم 
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم 
آنجا که غم است شادی به پا کنم 
خداوندا 
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم 
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن 
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن 
زیرا با دادن است که می گیریم 
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم 
با بخشیدن است که بخشوده می شویم 
وبا مردن است که زنده می شویم 
 

خدایا
احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم.
 
خدايا...
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم.
 
خدايا...
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده.
خدايا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است.
خدايا...
مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم. 
خداوندا..
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان،
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس،
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم...
خداوندا...
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،
من از ماندن چون مرداب مي ترسم.
خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم.
خداوندا...
. من از ماندن مي ترسم
خداوندا...
من از رفتن مي ترسم 
خداوندا...
من از خود نيز مي ترسم
خداوندا...
پناهم ده
خداوندا !
 
 
 
مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم
 
 پس مرا درياب 
 
و به سوي خويش بازگردان ،
 
دستان مهربانت را بگشا 
 
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:8  توسط حسنعلی زارع  | 

نیایش

الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی،

و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟

خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

خدایا : به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن .

خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نساز.

خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم.

خدایا : جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

خدایا : شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

خدایا : درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله در امان دار.

خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.

خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.

خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

 

)برگرفته از نیایش نامه دکتر علی شریعتی (

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 6:50  توسط حسنعلی زارع  | 

دوست مي دارم ترا ...

 
دوست مي دارم ترا - اين را نه مي گويم ، نه خواهم گفت -
چشمه ي عشق ترا در سنگ دل پوشيده خواهم داشت
غنچه خواهم ساخت هر نيلوفر يادي که بشکوفد
،
درغروب غربت نا آشنايي ،
در سکوت آبگير ديدگان سرد
با درنگم
با شتابم
،
آرزوي تست
روي ميل من به سوي تست
بوي تست
اينکه مي سازد مرا خالي ز هر انديشه ي ناساز
من زبانم از زبان بازي هر بسيار گو ،
بسته است
پيک از سرحد دل ، پيغام گو ،
خستست است
من نه مي گويم ،
نه خواهم گفت
دوست مي دارم ترا ،
اي چاره ساز مرد بي انباز !
از دل من پرس ،
او افسانه هاي گوناگون را باز خواهد گفت
او ترا از عشق من آگاه خواهد کرد
او ترا آگاه خواهد کرد
...

محمد زهري

 

سلام

به خدا با هیچکی قهر نکردم، فقط سرم خیلی شلوغه به، به وبلاگهای همه دوستان هم سر میزنم فقط وقت برای کامنت گذاشتن ندارم.

انشاالله وقتی که ترم شروع شد سرم خلوت تر میشه بیشتر میتونم در خدمتتون باشم.

در ضمن مبعث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به همه شما دوستان دوست داشتنی تبریک میگم.

تا پست بعدی دست علی پشت و پناهتون

سبز باشید


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:4  توسط حسنعلی زارع  | 

الهی!

 

الهی!

مگر خویش جویم!

که در ملکوت تو کمتر از تر مویم!

چراغ باید که روز جویم.

من این بیهوده تا کی گویم؟

به نیست، هست یافتن محال است!

و نا شناخته، جوینده بر خود وبال است!

به دوگانگی، یگانگی جستن گبری است!

بسته مانده در طلب راه شومی است!

هر چیز جز یکی، همه همند.

هست یکی است و دیگر از نیست، کمند.

 

(از اینجا مناجات ماخوذ از طبقات الصوفیه آغاز میشود که خودم هم نفهمیدم یعنی چی)

 

سبحان اللّه !

هر  چه میشناختم، نبود، و هر چه بود، نشناختم!

امروز من آن شناخت پنداشته را، به آب انداختم .

هر چه به من بود، آن من بودم.

امروز گرفتم کی نبودم.

پس نه قطع است و نه وصل است و زیان است نه سود .

دانش و کوششِ ما در آتشِ سَبَق حکم پیمود.

بایسته را نور آمد و نا بایسته را دود.

نه نزدیک و نه دور است،نه دیر است و نه زود.

اوّلیت حق به هیچ حادّت بینالود؟

 

(مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط حسنعلی زارع  | 

سلام خدا!!

سلام دوستان

دلم براتون تنگ شده بود، گفتم بیام بهتون سر بزنم.

 

خدایا! سلام برای هزارمین بار به درگاهت آمده ام شرمسار و سر به زیر، خدایا! باز هم نمک خورده و نمکدان شکسته پیش تو آمده ام. ای تازه ترین آوا! چه دلگیرند روزهایی که فاصله به جای سلام بین من و تو نشسته است و من آنقدر در این بودن دردآلود غرق شده ام که وجود ابر اشک را در زلال چشمانی که تو به من داده ای حس نمیکنم، و دوباره تلنگر توست که مرا به خود باز میگرداند. آنگاهست که من محو تو می شوم و اندیشه عرش پیمایم تا اوج آسمانها را شکافته و قطره وجودم به دریای حضورت متصل می شود و من دوباره عاشقانه قصّه مکرر تو و عشق تو را عاشقانه می سرایم.

 

از شراب عشق امشب قدحی چنان بنوشم            که تهی شوم ز معنا به فلک رسد خروشم

 

خدایا! نمی دانم اگر برای دل خسته ام و بال شکسته ام سنگ صبوری چون تو نبود اگر برای رسیدن به تو مجال عبوری نمی ماند و خلوتم پر از تنهایی با تو نمی شد. آگر نمی توانستم ترانه های حزن انگیز زندگی ام را در آینه وجودت به نمایش بگذارم چطور در این وجود سخت و دنیای وانفسا به سر می بردم.

مهربان! من فقط زیر چتر اوج نگاه تو بغضهایم را می شکنم، و دردهای این دنیای خاکستری را بازگو می کنم.

 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست                         که آشن سخن آشنا نگه دارد

 

بارالها! تو می دانی انسان بودن در این کوچه باغهای سرگردانی چه سخت است و چه رنجی می کشد آن کس که انسان است. دانا! تو می دانی سر بلند بیرون آمدن از آزمون هایت چه دشوار است و چه سخت است رسیدن به مقصد با این جاده پر خطر.

 

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست                         که عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

 

امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند و اشکهایم تربت جانمازم را مرطوب کرده؛ به دنبال حرفی می گردم  که به تو بگویم : من که در دریای بی کران نگاه تو افق زندگی را لمس کردم جز سکوت چه کلمه ای می توانم به زبان بیاورم. من چه کلمه ای لایق تو بیابم که کلمات فقط در هوای تو نفس می کشند.

 

ای عشق همه بهانه از توست                  من خامشم این ترانه از توست

 

شمیم زندگی! اکنون که فضای اتاقم بوی تو را در آغوش گرفته و ثانیه راکد شده اند دستهای ناتوانم را  به سوی وجود توانایت دراز میکنم؛ ای سرسبز ترین سبزینه حیات، ای همگان از خوبی های تو مات، ای تو معنای آیات، ای چشمه جوشان حیات، ای دفع کننده همه آفات، خدایا! یارب! بزرگا! حال که فرشتگان زمینت ریسمان قلبهایشان را به تو متصل کرده اند تا به آنها خورشید نگاهت را ببخشی من محتاج نیم نگاه توام. ای نازنین تر از افسانه های ناگفته تو را به لطف مریم ها و مظلومیت شقایقها تو را به دریا و موج و اوجها تو را به پریشانی یاسها و صداقت اقاقیها، مرهم مقدس نگاهت را از زخم باستانی من دریغ مدار، که من گدای هر شب درگاه توام... .

 

دریا سلام آمده ام بغض وا کنم                  واجبترین فریضه خود ر ادا کنم

با سادگی نم باران، وضوی صبر                تا صبح با حضور ملائک دعا کنم

باید برای ثبت تو بر شاخه های شعر          فکری به حال خستگی واژه ها کنم

باید برا رفع عطش از هوای دل                   از مروه تا نگاه تو سعی صفا کنم

با کودکان تشنه چشمان عاشقم             آبی ترین نگاه تو را آشنا کنم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:41  توسط حسنعلی زارع  | 

خداحافظ

سلام

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

این پست کمی بوی خدا حافظی میده، ببخشید اگر ناراحتتون میکنم.

 

ممنونم از تمامی دوستانی که در طول این مدت، اکثرا هر روز به وبلاگ بنده حقیر سر زدند و این حقیر را شرمنده خود کردند.

در این مدت دوستان زیادی از سراسر ایران پیدا کردم (از زاهدان، از محلات، از بوشهر، از تهران، از مازندران) که هر کدوم به نوعی روی من تاثیر گذاشتند.

فکر میکنم دیگه باید به پست های نا منظم  بنده را عادت کنید، چون متاسفانه هر روز صبح زود باید بلند بشیم بریم یزد تا برسیم به کلاس و یکی از دلیل های دیگه هم اینه که تو این ترم از 20 واحدی که گرفتم  شش تای آن 3 واحدی هست و مجبورم که خونه بگیریم ولی مطمئن باشید هر هفته حداقل یک دونه پست رو حتما میذارم.

اونهایی هم که گفته بودند چرا بیوگرافیتو نمی ذری باید بگم که اون رو هم آماده کردم ولی شک دارم که بگذارم یا نگذارم.

از اون دوستایی هم که اومدند ونظر دادند و بنده نتونستم بهشون سر بزنم معذرت می خوام سعی میکنم هر چه سریعتر بهشون سر بزنم.

اگر هم آپ نکنم ولی مطمئن باشید به همهتون سر میزنم و از پست هاتون استفاده میکنم و مثل همیشه لذت خواهم برد.

همه شما را می بوسم و به خدا می سپارم و از شما حلالیت می طلبم و برای مدتی کوتاه  از شما رخصت می طلبم و به پناه بی پناهان و بخشنده مهربان می سپارم.

 

( همیشه زندگی در جریان است. (دیالوگ محوری تمام شخصیتهای محوری فیلم زیبای 21 گرم) )

 

بيا برويم.......

به غروب نگاه كن …

حال باز می توانی مرگ را انكار كنی ؟

تضمینی نیست كه غروبی دیگر را ببینی ،

 

پس خوب نگاه كن و خداحافظی خورشید را از آسمان ببین ،

مرگ خورشید را ببین ، فردا دیر است.

همین امروز، همین غروبی كه در راه است.

و در اینجاست كه احساسی به تو دست می دهد ،

 

ناراحتی كه علت ندارد یا شاید تو علتش را نمی دانی.

آسمان سرخ می شود و خورشید در امتداد یك خط گسترش می یابد.

 

مانند قاصدكی كه هنوز خود را به دست باد نسپرده ، احساس سنگینی می كنی.

تو محكوم به بودن و زندگی كردنی.

آسمان سرخ تر می شود، روشنایی كمتر.

نگاه كن ...

 

نترس از مرگ خورشید

 

نترس ...

 او باز فردا طلوع خواهد كرد .

چه چیزی در غروب است كه آنرا تكراری نمی كند!

 

هر بار به آن می نگری به تازگی بار اول است.

 

انگار اولین بار است كه غروب را می نگری.

هوا تاریك می شود ، سنگین می شود،

 

وجود تو آماده پروازست.

 بالهایش را باز می كند،

سعی می كند از این زنجیر تن ، از این زندان فرار كند.

 ولی راهی نیست، قاصدك هنوز نشكفته.

تو محكوم به بودنی .

خورشید كم كم محو می شود.

تو به این می اندیشی كه چند نفر در این لحظه به غروب نگاه می كنند

 

و چه تعداد از آنان ناظران آخرین غروبند.

چشمهایت را باز كن و خوب ببین

 

تضمینی برای دیدن دوباره نیست.شاید فردایی نباشد .

هوا كاملا تاریك می شود.

 

خورشید دیگر نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:0  توسط حسنعلی زارع  | 

مناجات اول هفته

امروز روز اول هفته است و طبق روال همیشه، هفته را با موضوعاتی زیبا و نیروبخش آغاز میکردیم، برای این هفته هم مناجاتی زیبا آماده کرده ام امیدوارم خوشتان بیاید و از آن لذت ببرید .

 

برای من همیشه این مناجات یاد آور صدای زیبای ساعد هدایتی (که خدایا به سلامت دارش) است که آن را بعد از اذان ظهر از برنامه خانواده پخش میکرد و هنوز هم برایم همان جذابیت قدیم را دارد.

 

الهی، درمانده ام از دست خويش و به مدد فيض تو محتاجم و می دانم که با تو بايد گفت و از تو بايد خواست که دست لطف تو هر آن چه افزود، نکاست.

 

الهی، دلتنگم از آن که در مقدم نسيم های نوازشگر ملکوت بی شکوفه نشسته باشم و در بند بندگی تن در باغ آسمان را به روی خويش بسته باشم.

 

الهی، هر که ام و هر چه ام اکنون رخساره بر خاک نیاز نهاده ام و دست نیاز به سوی تو دراز کرده ام.

 

الهی، هر که ام و هر چه ام، اگر غرق خيالات و اوهامم، اگر فريب خورده ی ابليس نفسم، اگر نيستم آن که بودم، اگر آن جان آسمانی را در محاصره هوای نفس فرسودم اما تو همانی که بودی.

 

یا رحمن و یا علام و یا ستار

 

الهی توفیقی ده که از زمره گناه کاران نباشیم، و ببخشای هر آنچه را که از ما دیدی،الهی بنمایانمان راه راست و هدایتمان کن به سمت خوشنودی ات راهی را نشانمان ده که به صالحان نمودی نه آنانی که بر آنان خشم گرفتی.

 

الهی، نیرویی ده که گره گشای کار درماندگان باشیم، و جسارتمان ده که در مقابل باطل بایستیم، الهی، توفیقمان ده بر افزایش علم در این هفته و همه روز و بنوشان ما را از چشمه علم بی انتهایت.

 

الهی، به واسطه عبادتت مرا از دنیا بی نیاز گردان و به وسیله ترس از خودت حب خود را در دلم قرار ده و دنیا پرستی را از من دور گردان.

 

الهی، چون تو مرا رانی بر در که کوبم و چون تو خوانی دیگر به غیر تو چه حاجت.

 

الهی، بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از پیروان او قرار ده و مرا در این راه تا لحظه مرگ ثابت قدم بدار.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 6:45  توسط حسنعلی زارع  |