۞ اندیشه های نیروبخش ۞

اندیشه ها، تفکرات و سخنان بزرگان Ebony Power Thoughts

وقتی که...

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 9:40  توسط حسنعلی زارع  | 

بقول


به قـــولِ بابام

دیکتـاتـور اون بچّه ی دو ساله ست که بیست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند
 
به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ،
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
 
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،
 
گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است…!
 
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
 
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
 
به قـــولِ خسرو گلسرخی:
 
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم…!
 
 
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
زوووووووو…..
تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
 
به قـــولِ چارلی چاپلین
 
شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز…!
 
به قـــولِ حسین پناهی
 
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید… روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
 
 
به قـــول ارنستو چه گوارا

 
دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند…
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید

یک گل کاشته باشم
…!
 
به قـــولِ حسین پناهی
 
این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
 
به قـــولِ پروفسور حسابی:
 
یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
 پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
 
به قـــولِ والت ویتمن
 زندگی به من آموخت؛
بودن با کسانی که دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.

 
به قـــولِ مارک تواین
 آنجا که آزادی نیست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!
 
به قـــولِ برتراند راسل

 
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 21:44  توسط حسنعلی زارع  | 

قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر علی شریعتی:

اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد , بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به “حسین” ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ یک بار بخوانید، عاشق می شوید…

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.

حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.

پس

هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .

هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.

هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.

و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.

و اینها همه چیست؟

جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!

من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟

خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.

خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.

من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.

خدایا!

من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.

و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.

در قضایت خیرم را بخواه.

و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.

آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.

و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.

پروردگار من!

من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.

و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.

خدایا!

به که واگذارم می کنی؟

به سوی که می فرستی ام؟

به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.

یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟

یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟

من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.

ای توشه و توان سختی هایم!

ای همدم تنهایی هایم!

ای فریاد رس غم وغصه هایم!

ای ولی نعمت هایم!

ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!

ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!

ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!

ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!

تو پناهگاه منی!

تو کهف منی!

تو مامن منی!

وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ………..

اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.

و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.

ای زنده!

ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.

ای آنکه :

با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.

و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.

ای آنکه:

در بیماری خواندمش و شفایم داد.

در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.

در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.

در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.

در فقر خواستمش و غنایم بخشید.

من آنم که بدی کردم … من آنم که گناه کردم.

من آنم که به بدی همت گماشتم.

من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.

من آنم که غفلت کردم.

من آنم که پیمان بستم و شکستم.

من آنم که بد عهدی کردم …..

و … اکنون باز گشته ام.

باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.

پس تو در گذر ای خدای من!

ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.

ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.

معبود من!

اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.

آقای من!

بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.

نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.

نه ریسمانی که بدان بیاویزم.

و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.

چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!

انکار؟!

چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟

خدای من!

خواندمت پاسخم گفتی.

از تو خواستم عطایم کردی.

به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.

به تو تکیه کردم نجاتم دادی.

به تو پناه آوردم کفایتم کردی.

خدایا!

از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.

از آستان مهرت نومیدمان مساز.

آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.

از درگاه خویشت ما را مران.

ای خدای مهربان!

بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.

و جسم و دینم را سلامت بدار.

و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.

و از آتش جهنم رهایم ساز.

خدای من!

اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.

و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.

یا رب! یا رب! یا رب!

خدای من!

این منم و پستی و فرو مایگی ام.

و این تویی با بزرگی و کرامتت.

از من این می سزد و از تو آن

” چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.”

خدای من!

تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!

تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.

خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.

تو که اینقدر دلسوز منی!

خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.

کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.

بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.

و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!

مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.

خدای من!

چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!

ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.

یا رب! یا رب! یا رب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 7:26  توسط حسنعلی زارع  | 

امشب كسی به سیب دلم ناخنك زده است!

 

 

sms-jok.royablog.com  شعر و متن عاشقانه

امشب كسی به  سیب دلم  ناخنك زده  است!
بر زخمهای كهنه قلبم نمك زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای كه نان دعایش كپك زده است!

هرشب من -آن غریبه كه باور نمی كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لك زده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 20:52  توسط حسنعلی زارع  | 

می خواهم صدایت را بشنوم

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .
تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد .


رضا بروسان
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:5  توسط حسنعلی زارع  | 

شهرۀ شهر شدم تا به تو دل باخته ام

کوکب از دیده به شب ریزم و اندر عجبم
کز چه با این همه کوکب شده تاریک شبم
شهرۀ شهر شدم تا به تو دل باخته ام
مهرۀ مهر تو افکند عجب در تعبم
مطلب من طلب وصل تو می باشد و بس
رسد آیا سوی دامان تو دست طلبم
سنگ هجران تو بشکسته ز من شیشۀ دل
تابشی کن ببر از این دل بی تاب تبم
دوخته چشم به راهت من حیران شب و روز
دولت وصل تو ای شاه ز حق می طلبم
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:4  توسط حسنعلی زارع  | 

خـــــــــدایــــــا!

 

خـــــــــدایــــــا!
من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آیدسراغت.
من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب میکند
و چشمهایش را می بندد و می گوید: من این حرفهاسرم نمی شود. باید!دعایم را مستجاب کنی
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس میکند؛
همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛
همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود.
البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو.
حالا یادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی.
تو اسم مرا ....می دانی و اینکه کجا زندگی می کنم
اما خدایا!
اما من هیچ چیز از تو نمی دانم. هیچ چی که دروغ است؛چرا یک کمی می دانم.
اما این یک کمی خیلی کم است.
راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام.
دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم.
من یک عالم سئوال دارم؛سئواهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست.
دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
راستی یادت باشد این حرفها یک راز است خدا!
راز من و تو. خواهش می کنم به کسی چیزی نگو؛
حتی به مادرم...حتی به او...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 18:3  توسط حسنعلی زارع  | 

خوشحالم که تو را دارم ... (نوشته ای از دفتر دل شهاب تیبا)

من خوشحالم

 من خوشحال از صدای تکرار نفسهای توأم

 از فریاد بی گمان دستامان

 که چه دلچسب بر پوست تنمان میلغزند و عشق را فریاد می زنند

 خوشحال از پیچش پر طپش پاهامان که احساس را معنا می کنند


                                    آری ، من خوشحالم

                                    خوشحال از سکوت چسبناک لبهامان که آرامش را زمزمه می کنند

                                    از بوسه ی باد بر تن عریانمان که طراوت زندگی را آشکار می کند

                                    خوشحال از تکرار با تو بودنها

                                    خوشحال از لحظه هایی که با فکر تو سپری میشوند

                                    خوشحالم که  میدانم هر لحظه به من فکر می کنی

                                    خوشحال از آرامش همیشگی که در کنار تو دارم

                                    از آرامشی که با تو دارم

                                    و باز خوشحال که چون توئی دارم

                                    آری عزیزم بدان و ببین که من خوشحال از داشتن توأم

                                    خوشحالم که دوستت دارم

                                    ...




 Khoshhal.jpg


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 14:59  توسط حسنعلی زارع  | 

کوتاه و جذاب

 این مطلب، نوشته‎ای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است. بخوانید و سرخوش گردید.


1-  به خاطر داشته باش که عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

2-   وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

8-  بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9-  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12-  زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

14-   دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

19-  در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 1:42  توسط حسنعلی زارع  | 

علی ...

علی بعد از مرگش حیاتی باروتر از دوران زندگی خود دارد و علی رنج های بزرگتری از رنجهای پیش از مرگ خود دارد و آن رنجهای بعد از مرگش ما هستیم (پیروان علی)
اگر به شمشیر آن ساده دل و نا آگاه ؛ متعصب و بی شعور و آلت دست خارجی کشته شد و توانست بگوید که به خدای کعبه نجات پیدا کردم از رنج ما هنوز نجات پیدا نکرده از رنج انتصاب او به ما و از رنج انتصاب ما به او
برای رنج او یک کاری بکنیم و برای تخفیف دردهای او کاری انجام بدهیم و میدانیم که باید چکار کرد؟! امروز اگر کسی بگوید معلوم نیست باید چکار کرد و بگوید نمی دانیم چه خدمتی بکنیم به خودش دروغ گفته وبه مردم.
هر کسی میداند که باید چکاری انجام بدهد...

دکتر علی شریعتی

در این شبهای عزیز از همتون التماس دعا دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 8:33  توسط حسنعلی زارع  | 

نیایش های استاد علامه حسن زاده آملی

الهی! خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

طائف آن کجا و عارف این کجا؟

آن سفر جسمانی است و این روحانی. آن برای دولتمند است و این برای درویش.

آن اهل و عیال را وداع کند و این ماسوا را. آن ترک مال کند و این ترک جان.

سفر آن در ماه مخصوص است و این راه همه ماه. و آن را یک بار است و این را همه عمر.

آن سفر آفاق کند و این سفر انفس، راه آن را پایان است و این را نهایت نبود.

آن می رود که برگردد و این می رود که از او نام و نشانی نباشد.

آن فرش پیماید و این عرش. آن مُحرم می شود و این مَحرم.

آن لباس احرام می پوشد و این از خود عاری می شود.

آن لبیک می گوید و این لبیک می شنود.

آن تا به مسجد الحرام رسد و این از مسجد الاقصی بگذرد.

آن استلام حجر کند و این اشتقاق قمر. آن را کوه صفاست و این را روح صفا. سعی آن چند مرّه بین صفا و مروه است و سعی این، یک مرّه در کشور هستی.

آن هروله می کند و این پرواز. آن مقام ابراهیم طلب کند و این مقام ابراهیم.

آن آب زمزم نوشد او این آب حیات. آن عرفات بیند و این عرصات.

آن را یک روز وقوف است و این را همه روز. آن از عرفات به مشعر کوچ کند و این از دنیا به محشر. آن رمی جمرات کند و این رجم همزات. آن حلق رأس کند و این ترک سر.

آن را «لافسوق و لاجدال فی الحج» است و این را «فی العُمر». آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین. لاجرم آن حاجی شود و این ناجی. خنک آن حاجی که ناجی است..

الهی توانگران را به دیدن خانه خوانده ای و درویشان را به دیدار خداوندِخانه. آنان سنگ و گل دارند و اینان جان ودل. آنان سرگرم درصورتندو اینان محو در معنا.

خوشا آن توانگری که درویش است. 
الهی! تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد آن را که دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 17:52  توسط حسنعلی زارع  | 

شش اصل بیل گیتس

 

اصل اول) د‌ر زند‌گی، همه چیز عاد‌لانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید‌.
اصل د‌وم) د‌نیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. د‌ر این د‌نیا از شما انتظار می‌رود‌ قبل از آن‌که نسبت به خود‌تان احساس خوبی د‌اشته باشید‌، کار مثبتی انجام د‌هید‌.
اصل سوم) پس از فارغ‌التحصیل شد‌ن از د‌بیرستان و استخد‌ام، کسی به شما رقم فوق‌العاد‌ه زیاد‌ی به عنوان حقوق پرد‌اخت نمیکند‌؛ به همین د‌لیل باید‌ قبل از رسید‌ن به مقام معاون ارشد ‌ برای مقام و مزایایش زحمت کشید‌.
اصل چهارم) اگر فکر می‌کنید‌ آموزگارتان سختگیر است، سخت د‌ر اشتباه هستید‌. پس از استخد‌ام شد‌ن متوجه خواهید‌ شد‌ که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ند‌ارد‌.
اصل پنجم) آشپزی د‌ر رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد‌ ند‌ارد‌. پد‌ربزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح د‌یگری د‌اشتند‌، از نظر آنها این کار یک فرصت بود‌.
اصل ششم) اگر د‌ر کارتان موفق نیستید‌، والد‌ین خود‌ را ملامت نکنید‌، از نالید‌ن د‌ست بکشید‌ و از اشتباهات خود‌ د‌رس بگیرید‌.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 6:55  توسط حسنعلی زارع  | 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

    + نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:15  توسط حسنعلی زارع  | 

    You can't make someone love you

    You can't make someone love you
    تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه

    all you can do is be someone who can be loved
    تمام اون کاری که میتونی انجام بدی، اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست

    the rest is up to the person to realize your worth
    و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه


    It's better to lose your pride to the one you love
    بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که

    than to lose the one you love because of pride
    کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی


    We spend too much time looking for the right person to love
    ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن

    or finding fault with those we already love
    یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم

    when instead
    باید به جای این کار

    we should be perfecting the love we give
    در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم


    Never abandon an old friend
    هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن

    You will never find one who can take their place
    چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت

    Friendship is like wine
    دوستی مثل شراب میمونه

    older it gets better as it grows
    که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه


     When people talk behind your back, what does it mean
    + نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 8:49  توسط حسنعلی زارع  | 

    دیدگاه زیبای گاندی: ۷ مورد خطرناک!

     

    دیدگاه زیبای گاندی: ۷ مورد خطرناک!

    از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

    ۱-ثروت، بدون زحمت

    ۲-لذت، بدون وجدان

    ۳-دانش، بدون شخصیت

    ۴-تجارت، بدون اخلاق

    ۵-علم، بدون انسانیت

    ۶-عبادت، بدون ایثار

    ۷-سیاست، بدون شرافت

    این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

    + نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 7:43  توسط حسنعلی زارع  | 

    معجزه

     
    راهبی در جست و جوی معجزه خانه و کاشانه اش را ترک کرد، اما هنوز چند فرسخی از شهر دور نشده بود که در راه به چوپانی با گله اش برخورد که از سمت مغرب به سویش می آمد. چوپان با تعجب پرسید: ای مرد، تنها در این بیابان به کجا راه افتاده ای در حالی که می بینی هوا رو به تاریکی است؟!مرد پاسخ داد: در جست وجوی معجزه به راه افتاده ام.
    چرا که در شهر هرگز معجزه ای رخ نداده است و مردم تنها از آن افسانه هایی به خاطر دارند و من یک راهب هستم و در حالی که تاکنون معجزه ای را به چشم خود ندیده ام، هرروز برای مردم از معجزه های خداوند سخن گفته ام! چوپان گفت: ای مرد از همین راه بازگرد چرا که این معجزه برای تو رخ داده است و تو از آن بی خبری!
    راهب پرسید: کدام معجزه؟چوپان پاسخ داد: همین که خداوند مرا با گوسفندانم بر سر راه تو قرار داده که از این راه بازگردانیمت، چرا که آن سوتر دره ای است که شب هنگام گرگ های گرسنه انتظار شوریده حالی تو را می کشند. 
    + نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:23  توسط حسنعلی زارع  | 

    آرزوهای «ویکتور هوگو»

     
    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی. و نیز آرزومندم مفید فایده باشی. نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند، چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، چراکه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک قناری گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مال من است.» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو آغاز کنید.  
     
     

    + نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 7:37  توسط حسنعلی زارع  | 

    خانه ام چه بزرگ است!

     
    همین چند وقت پیش بود که تازه معنی حرفی را که کسی سال ها پیش به من گفته بود، فهمیدم!
    او به من گفته بود: «هیچ خبر داری خانه ات اتاق های زیادی دارد » من راستش عادت کرده بودم این طور فکر کنم که خانه من همین یک اتاق نشیمن خیلی بزرگ و پاکیزه را دارد که اتفاقاً اتاق خیلی قشنگی هم هست. هم خوب تزئینش کرده ام و هم کاملاً پاک و پاکیزه است. همه کارهایم را هم در همین اتاق انجام می دادم. آنجا زندگی می کردم، کار می کردم، سر خودم را گرم می کردم و خلاصه خیلی به من خوش می گذشت. اما آن روزی که به یاد حرف آن آدم افتادم، یکمرتبه هوایی شدم و دیدم این اتاق بزرگ، چندین در دارد و رفتم یک کمی از درها را باز کردم و خدا می داند که پشت آن در چه دیدم! یک اتاق تاریک مرطوب پر از خرت و پرت و تار عنکبوت! واقعاً ترسیدم و نخستین حسی که به من دست داد این بود که در را ببندم و دیگر هرگز آن را باز نکنم. بعد یادم آمد که بالاخره این اتاق هم جزئی از خانه من است و گیریم که هزار بار هم به خودم بگویم که چنین اتاقی در خانه من نیست، ولی هست و چاره ای ندارم که آن را تمیز کنم، خرت و پرت های اضافی را دور بریزم، اسباب و اثاثیه پاکیزه در آن بچینم و در آن زندگی کنم. برای همین جستی زدم توی اتاق و سه چهار ساعت تقلا کردم و عرق ریختم و حاصل کار، اتاق قشنگ آفتابرویی شد که از تماشایش کیف کردم. حالا من دو تا اتاق دارم و می توانم آدم های بیشتری را که دوست دارم، به خانه ام دعوت کنم.
    خانه من هفت در دیگر هم داشت و من هر هفت در را باز کردم. یک در مرا به سوی موسیقی برد، دیگری به سوی نقاشی، سومی به سوی عشق، چهارمی به سوی زیبایی، پنجمی به سوی شادی و... حالا یک عالمه اتاق دارم که همه شان هفت در دارند و این قصه، پایان ندارد.
    هیچ کسی تا به حال نتوانسته است برای اتاق های خانه اش پایانی پیدا کند. این کار را می شود تا بی نهایت ادامه داد. 

     

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 2:9  توسط حسنعلی زارع  | 

    عشقت را ببخش

     
    ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.
    اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند تعیین نکن زیرا فقط تو می دانی که چه چیزی برایت بهترین است.
    با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی همه روزهای عمرت را زیسته ای.
    هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری هرگز ناامید نشو.
    هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
    با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
    سریعترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است.
    سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.
    رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری.
    زندگی یک مسابقه نیست بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید. 

     

    + نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:31  توسط حسنعلی زارع  | 

    شیوانا

    پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!"
    پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"
    شیوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند."
    "ابرنیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:" به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم."
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"
    دو هفته بعد "ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود." شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!" پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"
    پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و "ابر نیمه تمام" هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد."
    یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام" بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
    یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی "ابر نیمه تمام" پرداخت و گفت: " این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!"
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:"دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه "ابر نیمه تمام" بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."

    نیره ملک لو

    پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!"


    پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"


    شیوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند."


    "ابرنیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:" به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم."


    شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"


    دو هفته بعد "ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود." شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!" پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"


    شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"


    پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و "ابر نیمه تمام" هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد."


    یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام" بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.


    یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی "ابر نیمه تمام" پرداخت و گفت: " این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!"


    شیوانا تبسمی کرد و گفت:"دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه "ابر نیمه تمام" بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."

    نیره ملک لو

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 7:38  توسط حسنعلی زارع  | 

    ع مثل عشق!

     

    يک بار دختري حين صحبت با پسري که عاشقش بود، ازش پرسيد

    چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

    -        دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

    تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان کني... پس چطور دوستم داري چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

    -        من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت کنم

    ثابت کني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي

    -        باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

    -        صدات گرم و خواستنيه،

    -        هميشه بهم اهميت ميدي،

    -        دوست داشتني هستي،

    -        با ملاحظه هستي،

    -        بخاطر لبخندت،

    دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکي کرد و به حالت کما رفت

    پسر نامه اي رو کنارش گذاشت با اين مضمون

    « عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

    نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

    گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم، اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

    گفتم واسه لبخندات، براي حرکاتت عاشقتم، اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني، پس منم نميتونم عاشقت باشم

    اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

    عشق دليل ميخواد؟

    نه!معلومه که نه!!

    پس من هنوز هم عاشقتم »

    عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

    اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه و از بين ميره

    عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم"

    ولي عشق کامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"

    سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت وارد بشه،اما قلب حکم مي کنه که چه شخصي در قلبت بمونه

     

    + نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 13:58  توسط حسنعلی زارع  | 

    لیوان آب ...

    استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
    به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
    شاگردان جواب دادند:
    50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
    استاد گفت:
    من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
    استاد پرسید:
    خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
    یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
    حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
     
     
     
     
     
    شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
    استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
    شاگردان جواب دادند: نه
    پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
    شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
    استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
    اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
    اشکالی ندارد.. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
    اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
    فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
    به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
    دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
    زندگی همین است

    + نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 6:31  توسط حسنعلی زارع  | 

    پندهایی برای زندگی

    با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند.

    1. یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

    2. با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند .

    3. همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرجنکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید .

    4. وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد

    5. وقتی می گویید "متاسفم" به چشمان شخص مقابل نگاه کنید. 

    6.  قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید.

    7. به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

    8. هیچوقت به رؤیاهای کسی نخندید . مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند .

    9. عمیقاً و با احساس عشق بورزید . ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

    10. در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

    11. مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

    12. آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

    13. وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید ، لبخندی بزنید و بگویید  چرا میخواهی این را بدانی؟"

    14. به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

    15. وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید "عافیت باشد "

    16. وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

    17. این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود ، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

    18. اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

    19. وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید ، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

    20. وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید ، کسی که تلفن کرده آن را درصدای شما می شنود .

    21. زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

    آنتونی رابینز

    + نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 9:53  توسط حسنعلی زارع  | 

    خدا نکنه ...

    خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره.
    + نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 7:22  توسط حسنعلی زارع  | 

    جبران خلیل جبران

    هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. 

    در میان شما هستند کسانی که خواسته اند برای گریز از تنهایی و بیقراری و یکنواختی ، به زیاده گویی و یاوه سرایی  روی آورند ، زیرا سکوت تنهایی تصویر روشنی از ذات عریانشان را در برابر   چشمانشان می گشاید که با دیدن آن رعشه می گیرند و به گریز پناه می برند .

     به فرزند عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که وی را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن.

    آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگانی در لبهایتان جاری شود . و صدا ، موسیقی دلنوازی ست که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید .اما به ترنم این گفتار نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهین ملکوت است و در قفس کلام ، بالهای خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند .

     اگر سزاوار است آن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد ، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی ؟

     آنانی که می بخشند و در عطای خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند . اینان در جستجوی هیچ نوع نشاطی نیستند و حتی به فکر نشر مناقب و فضایل خود نمی افتند . اینان آنچه را که دارند می بخشند ، مانند گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند .
    خدای بزرگ با دست این افراد سخن می گوید و از میان دیدگان این اشخاص به زمین لبخند می زند .

    و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
    پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟
    آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
    زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!.

    + نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 7:36  توسط حسنعلی زارع  | 

    خداوند ...

    خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

    اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
    و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،
    و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،
    و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،
    و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود…

    پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.
    برادر می‌شود محتاجان برادری را.
    همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.
    طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را.
    راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.
    شمشیر می‌شود رزمندگان را.
    عصا می‌شود پیران را.

    عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را…
    خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتماد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛
    به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.
    بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!
    و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،
    و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،
    و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار…
    و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
    چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و
    بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

    و “در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند”…
    مگر از زندگی چه می‌خواهید،

    که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟
    که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟
    که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

    قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید.
    زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می‌پرد و دور… بی اعتنا به حقیران ِ در روح.
    کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد.
    بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.
    برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی

    ملاصدرا

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:14  توسط حسنعلی زارع  | 

    آتش امید

     

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد.سرانجام خسته و ازپا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای  بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده  و همه چیز از دست رفته بود.

    از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

    مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ آنها جواب دادن، ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!

    وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان است ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.

    پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

    آتش امید ، نوشته پریسا بهرامی

    + نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:51  توسط حسنعلی زارع  | 

    درخشش سپید و خنک معشوق

     

     در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

    با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره  شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

    برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

    ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 6:35  توسط حسنعلی زارع  | 

    الماسهای تاگور 2 (خدا هنوز از انسان نااميد نشده است)

    رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
    اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
    خدا هست.
    زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
    زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
    دامان خدا را می جويد .
    خورشيد هنوز طلوع ميكند
    فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
    بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
    امواج دريا، آواز می خوانند،
    بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
    گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
    نيستی نيست .
    هستی هست .
    پايان نيست.
    راه هست.
    تولد هر كودك، نشان آن است كه :
    خدا هنوز از انسان نااميد نشده است . رابنيندرانات تاگور
    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:3  توسط حسنعلی زارع  | 

    KNOWLEDGE IS POWER

     

    KNOWLEDGE IS POWER 

    + نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 17:0  توسط حسنعلی زارع  | 

    کلام حکیم

    سلام خدمت همه دوستان گلم

    خیلی وقت بود که وبلاگ رو آپ نکرده بودم، اما میخوام براتون امروز براتون سنگ تموم بزارم، امیدوارم لذت ببرید.

     

    هیچ گلی عطر ،رنگ وزیبایی مادر را ندارد.  همینگوی

    هنر خوراک روان و هنرمند آفریننده آن است . بارگاه هنر  با هیچ جایگاهی درخور ارزیابی نیست . ارد بزرگ

    بر بالای در علم نوشته شده است که باید ایمان داشته باشی. ماکس پلانک

    انسان برای بر خورداری از شادی باید خودش را باور کند. توماس پاین

    ناراستی ها پیشاپیش رو به مرگ و نیستی اند مگر آنکه ما آنها را در اندیشه و روان خویش زنده نگاه داریم !.  ارد بزرگ

    هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
    نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد. دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید. چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
    پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست. ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است. و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.» «شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد.» . جبران خلیل جبران


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 23:37  توسط حسنعلی زارع  | 

    داستان بیسکویت سوخته


    زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.

    وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت: ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))

    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.

    و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.

    چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.

    ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!

     ((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

    بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

     

    + نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 12:0  توسط حسنعلی زارع  | 

    کودکانه ها 2

    آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

    بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

    ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

    خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

    خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

    خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

    ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

    خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

    دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

    خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

    خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

    خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

    ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

    ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

    ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

    کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:39  توسط حسنعلی زارع  | 

    جاي پا

    Foot  print

    جاي پا

    .

    I had a dream…

    I dreamed I was walking along beach with God.

    Across the sky flashed scenes from my life.

    خوابي ديدم…

    خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.

    بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.

    For each scene, I noticed two sets of foot prints in the sand. One blonging to me, and the other to God.

    در هر صحنه، دو جفت جاي پا روي شن ديدم.

    يكي متعلق به خودم و ديگري متعلق به خدا.

    .

    When the last scene of my life flashed before me, I looked back at the foot prints in the sand.

    وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد، به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه كردم.

    .

    I noticed that many times along the path of my life thete was only one set of foot prints.

    متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگي ام، فقط يك جفت جاي پا روي شن بوده است.

    .

    I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.

    همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.

    .

    This really botherd me so I questioned God about it.

    God you said that once I decieded to follow you, you’d walk with me all the way.

    اين واقعاً برايم ناراحت كننده بود و در باره اش از خدا سؤال كردم، خدايا، تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم، در تمام راه با من خواهي بود.

    .

    But I have noticed, that during the most troublesome times in my life.

    There was only one set of foot prints.

    ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگي ام، فقط يك جفت جاي پا وجود داشت.

    .

    I don’t understand why when I needed you most, you would leave me.

    نمي فهمم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم، مرا تنها گذاشتي.

    .

    Gof replied, my precious, percious seruant, I have you and I would never leave you.

    خدا پاسخ داد، بنده بسيار عزيزم، من در كنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت.

    .

    During your times of trial and suffering when you see only one set of foot prints, It was when that I carried you.

    اگر در آزمون ها و رنج ها، فقط يك جفت جاي پا ديدي، زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم. 

    + نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:21  توسط حسنعلی زارع  | 

    زیبا، خیلی زیبا

     شما باهم زاده شده اید و باید که پیوسنه با هم باشید.
    با هم باشید تا ان همگام که مرگ بالهای عمرتان را بر کند.
    حتی در خاطره خاموش خداوند نیز با هم باشید.
    اما بگذارید با هم بودنتان را فضایی در میان باشد،
    و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند.
    یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید؛
    بگزارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد.
    جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.
    از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.
    به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد.
    دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
    زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگهدارد.
    در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک؛
    از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند،
    و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.

        جبران خلیل جبران

    + نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 8:4  توسط حسنعلی زارع  | 

    هم نشینی با بزرگان (2)

    سلام

     

    اول سالروز تولد حضرت معصومه رو به شما عزیزان تبریک میگم.

    دوم اینکه براتون یه سورپرایز دارم که وقتی آماده شد براتون میگذارم تا ازش حض وافر ببرید.

     

    سبز باشید و سر بلند.

     

     

    ◊  گفتگو با خردمندان و دانشوران ، پاداشی کمیاب است . ارد بزرگ  

     

    ◊  شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود.   آلبرکامو  

     

    ◊  اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می‌شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت. موریس مترلینگ  ◊

     

    ◊  سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم. مارکوس گداویر  

     

    ◊  جایی که شمشیر است آرامش نیست . ارد بزرگ  

     

    ◊  زن بهترین و آخرین تحفه آسمانی است. میلتون  ◊

     

    ◊  آنان که به علم خود عمل نکنند مریض را مانند که دوا دارد و به کار نبرد. دیمقراطیس  ◊

     

    ◊  باید تمدن در خدمت بشریت باشد نه بشریت در خدمت تمدن. آلبر کامو  

     

    ◊  بدبختی انسان از جهل نیست از تنبلی است. دیل کارنگی  

     

    ◊  مردان شجاع فرصت می‌آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می‌نشینند . گوته  ◊

    + نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 6:7  توسط حسنعلی زارع  | 

    هم نشینی با بزرگان

    ◊  زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی‌مهری گریان می‌شود . هرود   ◊

     

    ◊  ازدواجی که به‌خاطر پول صورت گرفته، به‌خاطر پول هم به‌هم می‌خورد. رومن رولاند   ◊

     

    ◊   وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی‌دهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته‌اید . مارسل پیره وو   

     

    ◊   هنر ، قدرت و توانایی نیست بلکه تسلی خاطر است . توماس مان   

     

     ◊  شما همانی هستید که فکر می‌کنید . کلمنت استون   

     

     ◊  زیاد زیستن تقریبا آرزوی همه می‌باشد ولی خوب زیستن آرمان یک عده معدود. هیوز   ◊ 

     

     ◊  لحظه‌ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه‌ها همان خوشبختی بودند... .    ◊

     

     ◊  مصمم به نیک بختی باش، نیک بخت می‌شوی. لینکلن   ◊  

     

    ◊   اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است. شوپنهاور   ◊

     

    ◊   تکبر آسان‌ترین راه برای از بین بردن افتخارات است. نیچه   ◊

    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:48  توسط حسنعلی زارع  | 

    بدون شرح!!!!!!

    سلام

    مردان بزرگ هرگز در بن بست نمی مانند، یا راه می یابند، یا راه می سازند.

    اگر در كوچه ي بن بست گير افتادي، نا اميد نشو آسمان براي پرواز تو هميشه باز است.

    در يك جلسه ممكن يك عطسه توجه ديگران را جلب كند ولي هرگز تحسين ديگران را به دنبال نخواهد داشت.

    + نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:28  توسط حسنعلی زارع  | 

    نیاز

    من قدم بر می دارم، نگاه میکنم، مقصد دور نیست، خدایا حامی لحظه های رسیدن باش
    + نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:39  توسط حسنعلی زارع  | 

    بزرگان چه می گویند!!!!!!!!!

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1052.jpg   " محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد  "  .   تولستوی

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1050.jpg   " ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم "  .  شوپنهاور

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1049.jpg   " آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند "  . جرج برنارد شاو

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1048.jpg   " لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند "  . علی شریعتی

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1047.jpg   " تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت "  .  لویی پاستور

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1046.jpg   " باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند   "  . فردریش نیچه

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1045.jpg   " کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است  "  .   نادر شاه افشار

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1044.jpg   اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. موريس مترلينگ

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1043.jpg   بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1042.jpg   ” لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد “ . فرانتس كافكا

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1041.jpg   " گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد "  . جبران خلیل جبران


     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1040.jpg   اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . ارد بزرگ

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1039.jpg   " كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند "  . گوته

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1038.jpg   " پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی"  . مهاتما گاندی

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1037.jpg   " کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد  "  .  فردوسی خردمند

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1036.jpg   ” تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است “ . انگلس

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1035.jpg   " بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند "  .  امرسون

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1034.jpg   " از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کنو اميد به فردا داشته باش"  . آلبرت انيشتن

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1033.jpg   " براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت "  . دالايي لاما

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1032.jpg   " انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد "  . چخوف

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1031.jpg   " لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد "  . بودا

     

    http://blogme.com/uploads/i/iran/1030.jpg   " تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند "  . گراهام بل

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:40  توسط حسنعلی زارع  | 

    سلام به همه دوستان عزیز که بی معرفتی من رو تحمل کردند و به روی خودشون نیاوردند.

    این هفته خیلی گرفتار بودم و نتونستم آپ کنم و نتونستم به دوستان هم سر بزنم.

    از چندتا امتحان این هفته دومیش هم به خیر گذشت و سومیش که عملی هست روز سه شنبه هست.

    بنده در همینجا قول پیشاهنگی میدهم که تا پایان تعطیلات نوروزی به افتخار و احترام  دوستان هر روز آپ کنم.

     

    فعلا از متن زیر لذت ببرید تا من چهار شنبه برگردم و از خجالت همه دوستان در بیام.

    برام دعا کنید این یکی هم به خیر بگذره.

     


    در زمستان کسانی که در میان برف مانده‌اند می‌گویند «زیبایی با بهار جست‌و‌خیزکنان از روی تپه‌ها می‌آید.»

    و در گرمای تابستان دروگران می‌گویند «ما او را دیده‌ایم که با برگ‌های پاییزی می‌رقصید و در گیسوانش مشتی برف به چشم می‌خورد.»

    شما همه‌ی این چیزها را درباره زیبایی گفته‌اید،

    اما به راستی نه از زیبایی بلکه از نیازهای برنیامده سخن گفته‌اید،

     و زیبایی نیاز نیست، خوشی محض است.

    نه کامی‌ست تشنه و نه دستی تهی و درازکرده،

    زیبایی دلی‌ست برافروخته و روحی‌ست سرمست شده.

    زیبایی نقشی نیست که بنگرید یا نوایی که بشنوید،

    نقشی‌ست که با چشم بسته هم می‌بینید و نوایی‌ست که با گوش بسته هم می‌شنوید،

    زیبایی باغی‌ست همیشه بهار و دسته‌ی فرشتگانی همیشه در پرواز.

     

    ای مردمان ارفالس، زیبایی زندگی‌ست، آنگاه که پرده از رخسار پاک خود برمی‌دارد.

    اما زندگی شمایید و پرده شما.

    پیامبر و دیوانه/جبران خلیل جبران/نجف دریابندری

     

    + نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:25  توسط حسنعلی زارع  | 

    پیام های عمومی برای زندگی (2)

    غیر ممکن، غیرممکن است.

     

    من میاندیشم پس هستم.(دکارت)

     

    عمر کوتاه نیست ما کوتاهی میکنیم.

     

    پیروز شدن از پیروز ماندن آسان تر است.

     

    تو برگ به آب انداز و کوچک مشمار آن را

    شاید که نجات افتد زنبور غریقی را

     

    عمرتان را با اعداد دوستانتان بسنجید نه با سالهای آن.

     

    به زمین بنگرید و فکر کنید، به آسمان بنگرید و شکر کنید.

     

    رئیس کسی است که خدمتگزار دیگران باشد.(عیسی مسیح)

     

    در آزادی لذّتی است که به گرسنگی و خستگی هایش می ارزد.

     

    هدف آموزش تبدیل مغزهای خالی به مغزهای باز است نه مغزهای پر.

     

    زندگی را با تعداد لبخندهایتان اندازه بگیرید نه با تعداد قطره های اشکتان.

     

    برای بال گشودن همیشه فرصت هست، اگر به فکر تمام پرنده ها باشیم.

     

    اکتشاف دیدن چیزی نیست که همه می بینند، امّا فکر کردن به همان چیز است که همه فکر نمی کنند .

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 6:45  توسط حسنعلی زارع  | 

    گفتگوی کودک و خدا

    سلام دوستان عزیز

    این داستان زیبا را در قسمت نظرات وبلاگ یکی از دوستان دیدم ای کاش یادم بود و میگفتم از کجاست.

    کودک نجوا کرد : خدايا با من حرف بزن .
    مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد .

    سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .
    رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد .

    کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت .
    ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد .

    کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده .
    وطفلي متولد شد اما کودک نفهميد .

    کودک با نا اميدي گريست .
    خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .

    بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد .
    ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت.

    امیدوارم همیشه نشانه های خدا را ببینیم و به آنها بی اعتنایی نکنیم.

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:15  توسط حسنعلی زارع  | 

    پیام های عمومی برای زندگی

    سلام

    پیام های عمومی برای زندگی

     

    پر حرفی آغاز ناشنوایی است.

     

    برای زندگی فکر کنید، غصه نخورید.

     

    حقیقت و گل سرخ هر دو خار دارند.

     

    کارهای بزرگ در ابتدا محال به نظر میرسند.

     

    هیچ پشتیبانی استوارتر از مشورت نیست.

     

    امید برای نسان چون بال است برای پرندگان.

     

    تنبیه به هنگام خشم اصلاح نیست، انتقام است.

     

    هیچکس آنقدر که تصّور میکند، خوشبخت یا بدبخت نیست.

     

    کسانی که به انتظار زمان نشسته اند، دیری است ک آن را از دست داده اند.

     

    روشنفکران، دربارۀ افکار و اندیشه ها، میانه فکران، درباره حوادث و کوته فکران، درباره انسانها و مردم گفتگو می کنند.

     

    دانه باشیم، نه سیب (مجتبی کاشانی)

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 7:46  توسط حسنعلی زارع  | 

    گزیده مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

    سلام دوستان عزیز

     

    امروز وقتی مراجعه کردم به کتابخانۀ خودم، چشمم به کتاب مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری افتاد که چند ماه پیش خریده بودم وقتی که بعد از مدتها دیدمش خیلی خوشحال شدم، هنگامی که اونو خوندم واقعا روحم تازه شد، یکی از مناجاتهای زیبای این کتاب را برای شما دوستان عزیز گذاشتم، به امید آنکه شما دوستان هم همچون من از خواندن آن لذت ببرید.

     

    الهی!

    الهی! اگر یک بار گویی: بندۀ من! از عرش بگذرد خندۀ من!

    الهی!

    چون با تواَم، از جملۀ تاجدارنم، تاج بر سر!

    و اگر بی تواَم، از جمله خاکسارانم، خاک بر سر!

    ای دیر خشمِ زود آشتی! آخر در نومیدی مرا بگذاشتی.

    الهی!

    یُحِبُهُم تمام است، یُحِبُونه کدام است؟

    الهی!

    چه فضل است که با دوستان خویش کردی؟

    هر که ایشان را شناخت، تو را یافت،

    و هرکه تو را یافت، ایشان را شناخت.

    گل های بهشت، در پای عارفان، خار است!

    آن را که تو را جُست، با بهشتش چه کار است؟

    الهی!

    چون بید میلرزم،

    که مبادا به هیچ نَیَرزَم!

    الهی!

    به بهشت و حور چه نازم؟

     مرا نظری دِه که از هر نظر بهشتی سازم!

    الهی!

    به عزّت آن نام که تو خوانی،

     و به حرمت آن صفت که تو چنانی!

     در یاب مرا، که می توانی!

     

     (رسائل.و.ص 36)

     

    + نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:37  توسط حسنعلی زارع  | 

    دیباچۀ استاد سخن سعدی بر گلستان

    امروز با خودم فکر کردم چه چیز میتونه یک شروع برای هفته ای سر شار از زیبایی باشد، به فکرم رسید که برای شما قسمتهایی از دیباچۀ استاد سخن سعدی بر گلستان را بنویسم.

    دیباچۀ استاد سخن سعدی بر گلستان را اگر نتوان گفت بی نظیر به جرات می توان گفت یکی از کم نظیر ترین مقدمه هاست، شاید بارها شنیده باشید ولی به نظر من تکرار آن قند مکرر است.

     

    مّنت خدای را، عزّوجلّ، که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر  نفسی که فرو میرود، مُمِدِّ حیات است و چون بر می آید مُفَرَّح ذات. پس در هر نفسی، دو نعمت است و بر هر نعمتی شکری واجب:

    از دست و زبان که برآید

    کز عهدۀ شکرش به درآید

    «اعملوا آلَ داودَ شکراً و قلیلٌ مِن عبادیَ الشّکور» [ای خاندان داود شکر گذار باشید که اندکی از بندگان من شکر گذارند. (سبا، 13)]:

     

    بنده همان به که ز تقصیر خویش

    عذر به درگاه خدای آورد

     

    ور نه سزاوار خداوندیش

    کس نتواند که به جای آورد

    ***************

    ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

    تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

     

    همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

    شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

     

    در خبر است که از سرور کائنات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان، و صَفوتِ آدمیان و تتمۀ دور زمان محّمد مصطفی (ص):

    شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم

    قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم

    [او شفاعت کننده، فرمانروا، پیام آور خدا و بزرگوار است. او صاحب چهره و اندامی زیبا و خوشبوست. و دارای نشانه پیامبری است.]

     

    چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبانی

    چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان

     

    گلستان سعدی

    + نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:21  توسط حسنعلی زارع  | 

    پیام های عمومی برای زندگی

    در این چند روز دهه فجر به شما دوستان توصیه می کنم برنامه مردم ایران سلام را تماشا کنید این چند روز برنامه هایی بسیار پرباری دارد با حضور اساتیدی چون: استاد معتضد، دکتر صادق طباطبایی، دکتر شهرام یزدانی،و... که در بقیه ماههای سال کمتر از حضور این اساتید بهره میبریم.

     

    پیام های عمومی برای زندگی

     

    پر حرفی آغاز ناشنوایی است.

     

    زبانت را قبل از اندیشه راه مینداز.

     

    عادت کنید که به هیچ چیز عادت نکنید.

     

    کسی که زمان را نشناسد زمان او را می بلعد.

     

    راه سرکوب هنرمندانۀ باطل، ستایش از حقّ است.

     

    عموماً کارهای بزرگ با امکانات کوچک فراهم آمده است.

     

    آفتاب به گیاهی نور می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.

     

    وقتی مردم به دیدن گُل عادت کنند، چیدن گُل را ترک می کنند.

     

    کسی که در جامعه نظافت می کند، ارزشمند تر از کسی است که آشغال می ریزد.

     

    بالاخره کشف می شود، بالاخره اختراع می شود، شما آن را کشف و اختراع خواهید کرد.

     

    برگرفته از کتاب دانه باشیم نه سیب (مرحوم مجتبی کاشانی)

    + نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط حسنعلی زارع  | 

    گلهایی از گلستان

    گلهایی از گلستان

     

    حکایت اول: یکی از بزرگان در یک مهمانی حضور داشت. افراد حاضر در آن مجلس شروع به تعریف از صفات پسندیده و خوب وی کردند. جواب داد:« من آنم که من دانم. »

    شخصم به چشم عالمیان خوب منظر ست

    وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش

    طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق

    تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش

     

    حکایت دوم: پادشاهی مرد درویشی را در مسیر خویش دید و به او گفت: درویش، هیچ به ید ما هستی؟ درویش جواب داد:بله، وقتی خدا را فراموش کنم به یاد شما می افتم.

     

    حکایت سوم: عبادت پیشه ای ریا کار، خودش را بین مردم انسانی پرهیزگار جا زده بود. آوازه زهد او به پادشاه رسید و خواست تا مرد عابد را ببیند. درویش متظاهر برای اینکه پادشاه اعتقاد بیشتری به او پیدا کند تصمیم گرفت دارویی بخورد تا بدنش ضعیف و لاغر شود و به انسانهای زاهد شباهت ظاهری بیشتری پیدا کند. پس دارویی سمّی و مرگ آور خورد و مرد.

     

    آنکه چون پسته دیدمش همه مغز

    پوست بر پوست بود همچو پیاز

     

    پارسایانِ روی در مخلوق

    پشت بر قبله می کنند نماز

     

                 ***

    چون بنده خدای خویش خواند

    باید که به جز خدا نداند

     

    گلستان سعدی ( باب دوم: در اخلاق درویشان )

    + نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 7:9  توسط حسنعلی زارع  | 

    عقل و عشق

    عقل و عشق

     

    آنگاه راهبه از نو برخاست و گفت: ای پیر ضمیر روشن! با ما از ماهیت عقل و عشق سخن بگوی.

    پیامبر گفت:

    روح شما اغلب میدان نبردی است که در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستیزند.

    کاش می توانستم در میدان روح شما میانجی باشم و این رقابت و نا هماهنگی را میان قوای قدسی وجودتان به وحدت و آهنگ بدل کنم.

    امّا چگونه در این کار توفیق خواهم یافت، مگر آن که شما خود در این میانه صلح آفرین و عاشق همۀ ارکان هستی خویش باشید.

    و دریابید که عقل لنگر و عشق بادبان کشتی روح شماست.

    اگر لنگر یا بادبان کشتی شما بشکند، یا دستخوش امواج و تلاطم دریا خواهید شد و یا در وسط اقیانوس بی حرکت بر جای خواهید ماند.

    اگر عقل به تنهایی در وجود شما فرمانروا شود، شما را زندان و زنجیر خواهد بود، و عشق اگر در سایۀ عنایت عقل نباشد شعله ی است که خود را خاکستر خواهد کرد.

    پس بگذارید که روح شما عقل را تا عرش عشق تعالی بخشد، تا او نیز بتواند به شادی آواز سر دهد.

    گزیده ای از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران

    + نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:7  توسط حسنعلی زارع  | 

    اندیشه های نیرو بخش

    امروز دنبال مطلبی در رابطه با موضوع اندیشه های نیرو بخش بودم، بعد با خودم فکر کردم آیا اندیشه ای نیرو بخش تر از یک کودک معصوم و زیبا وجود دارد؟ که به ما امید زندگی میدهد و ما با دیدن او فوق العاده انرژی میگیریم و به زندگی امیدوار میشویم.

    نظر شما چیست؟

    آیا شما اندیشه ای نیرو بخش تر از این می شناسید؟

    اگر اجازه بدهید آنها را معرفی کنم:

    نرگس دوم: خواهر زاده من و 4 ماه  و15 روز سن دارد

    محمد: خواهر زاده من و3.5 سال سن دارد

    نرگس بزرگ: خواهر زاده من و 2 سال و 5 ماه سن دارد

    امید: برادر زاده من و 3 سال سن دارد(این عکس در سن 1 سالگی از او گرفته شده)

    برای دیدن عکسها با اندازه واقعی به ادامه مطلب بروید.

    التماس دعا

    نرگس دوم

    نرگس دوم

    نرگس دوم

    نرگس دوم

    امید

    امید

    محمد

    محمد

    نرگس اول

    نرگس اول


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:20  توسط حسنعلی زارع  | 

    مطالب قدیمی‌تر